پیشینۀ نشریه «مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی» به سال 1349 بازمیگردد که تا سال 1385 به مدت 36 سال با نام «مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی» منتشر میشد و سپس از بهار 1386 تا بهار 1393 با نام «فصلنامه حقوق» انتشار یافت. از سال 1393 و به موجب مجوز شماره 3/18/20209 مورخ 1393/11/1 صادره از کمیسیون بررسی نشریات علمی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، نشریه «مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی» با اعتبار علمی ـ پژوهشی از فصلنامه حقوق جدا شده و به طور مستقل منتشر میشود. آییننامه فعلی نشریات علمی مصوب 1398/2/2 ضمن حذف تقسیمبندی نشریات به علمی ـ پژوهشی و علمی ـ ترویجی و قرار دادن این دو دسته تحت عنوان واحد «نشریات علمی»، این نشریات را موظف به درج نوع مقاله (پژوهشی، ترویجی، مروری، کوتاه و...) در صفحه اول هر مقاله نمود. این نشریه، تنها اقدام به انتشار مقالات « پژوهشی » مینماید.
این نشریه با همکاری «انجمن ایرانی حقوق بینالملل کیفری» منتشر میشود.
به منظور رعایت حقوق معنوی پدیدآورندگان آثار، نشریه مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی با استفاده از نرم افزارهای مشابهتیاب و پایگاههای داده معتبر به بررسی اصالت مقالات دریافتی میپردازد.
This work is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License.
چکیده شماره پاییز ۱۴۰۴ فصلنامه «مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی» با مقالات متنوع در حوزه علوم جنایی تقدیم نگاه خوانندگان گرامی میشود. تلاش هیأت تحریریه مجله همواره این بوده است که تنوع موضوعی مقالات در هر شماره حفظ شده و مقالات، بازتابدهنده بخشهای مختلف علوم جنایی باشند؛ رویکردی که در این شماره نیز هم در حوزه مباحث حقوقی و هم در زمینه مطالعات جرمشناختی به چشم میخورد. از اینرو در این شماره، از یکطرف به پرسشهای حقوقیِ روز و مباحث تاریخى پرداختهایم؛ از بررسی دفاع مشروع در برابر حملات سایبری تا مرور تاریخیِ جرم «بَغی» و نگاهی به روند تحولات قانونگذاری کیفری در منطقه. از طرف دیگر، بازتاب مجازات سلب حیات در آیینه سینما، بررسی میدانی ریشههای سرقت در میان نوجوانان و پیوند آن با آسیبهای کودکی و تأمل در مفاهیمی چون شرم، وجدان و بازگشت به جامعه در پیوند میان ادبیات و عدالت ترمیمی مورد توجه بوده است. این پیوند میان مباحث فنیِ حقوق و مسائل واقعیِ جرمشناسی همان چیزی است که به حقوق کیفری معنا و پویایی میبخشد. ضمن تشکر صمیمانه از نویسندگان محترمی که حاصل پژوهشهای ارزشمند خود را برای انتشار به این مجله سپردند و با سپاس فراوان از خوانندگان ارجمند برای همراهی همیشگیشان، امیدواریم یافتهها و مباحث مطرحشده در این شماره مورد توجه و استفاده علاقهمندان به حوزه علوم جنایی قرار گیرد.
چکیده فناوریهای جدید، اشکال قدیمی حمله را دستخوش دگرگونی نمودهاند، بهنحویکه اخبار متعددی از حملات کنشگران غیردولتی و دولتی به بنیادهای حیاتی یک کشور و نه الزاماً مرزهای ملموس آن سرزمین، به گوش میرسد. ازآنجاکه در سال 2010، دولتهای عضو اساسنامه دیوان کیفری بینالمللی در کامپالا جنایت تجاوز را تعریف نمودند، میتوان خوشبینانه باور داشت که سند کامپالا از این ظرفیت برخوردار است که راهگشای مسئله خلأ قانونی در حملات سایبری باشد، هر چند که راهحل نهایی نیست. با صحه نهادن بر امکان تحقق تجاوز در فضای سایبری و بهتبع، دفاع مشروع در مقابل آن، با توسل به قواعد موجود، چون ماده 51 منشور ملل متحد و دستورالعمل تالین میتوان به چارهجویی پرداخت. بااینحال حملات سایبری باید الزاماً به آستانه مورد نیاز یعنی ماهیت، شدت و گستره برسد تا حمله مسلحانه تلقی شده و در محدوده مفهوم «زور» مندرج در ماده (4)2 منشور ملل متحد جای گیرد. الزامات حقوقی دفاع مشروع نظیر «ضرورت»، «تناسب» و «فوریت» باید در مقابله با تجاوز سایبری رعایت شوند، هرچند مواردی چون تنوع عاملان حمله در فضای سایبر و درهم نوردیدن مرزهای غیرسرزمینی میتواند موضوع دفاع مشروع را دستخوش دستاندازهای نوینی نماید.
چکیده این مقاله به تحلیل برساخت سینمایی کیفر قصاص نفس در آثار سینمایی چهار دهه گذشته ایران از دریچه جرمشناسی فرهنگی میپردازد. در این راستا، با استفاده از روششناسی آنارشیستی جرمشناسی فرهنگی، از تحلیل محتوای مردمنگارانه فیلم دیوید الثید بهعنوان ابزار اصلی تحلیل بهره گرفته شده است. با توجه به ماهیت کیفی پژوهش، نمونهها از طریق روش غیراحتمالی نمونهگیری هدفمند انتخاب شدند و تحلیل محتوای مردمنگارانه بر روی سی فیلم سینمایی صورت گرفت. یافتههای پژوهش نشان میدهد که معنای قصاص نفس چونان دالی شناور، بسته به منطق روایی و الگوهای بازنمایی، در چهار طیف مشروعیتیابی، مسئلهمندی، جایگزینی و تعلیق معنایی بازتولید میشود. همچنین برخی از سینماگران انتقادی با مداخله در سیاستهای معناسازی صاحبان قدرت به بازنمایی پیچیدگیهای عدالت کیفری مبتنی بر قصاص و تضعیف روایتهای رسمی نظم مبتنی بر کیفر قصاص میپردازند. این بازنماییها در سه سطح بزهدیدگی ساختاری، اثر کمانهای کیفر قصاص و محکومیت بیگناهان انجام شده است.
چکیده این مقاله تأثیر جریانهای اسلامگرا بر قانونگذاری کیفری پاکستان را با تأکید بر جنبه سیاسی حقوق کیفری بررسی میکند. پرسش اصلی این پژوهش آن است که اسلامگرایی چگونه بر فرایند اسلامیسازی حقوق کیفری و بازآرایی رابطه میان دولت، شریعت و جامعه در پاکستان تأثیر گذاشته است. پژوهش با روش مطالعه موردی و رویکردی تاریخی ـ تحلیلی، تحولات قانونگذاری کیفری پاکستان را از زمان تأسیس این کشور در سال ۱۹۴۷ تا دوره اسلامیسازی ژنرال ضیاءالحق (۱۹۷۷-۱۹۸۸) و اصلاحات بعدی، بهویژه قانون حمایت از زنان مصوب ۲۰۰۶، بررسی میکند. مقاله با تحلیل اسناد قانونی، تحولات نهادی و منازعات سیاسی پیرامون شریعت، نشان میدهد که اسلامیسازی حقوق کیفری در پاکستان صرفاً تلاشی برای اجرای احکام فقهی نبوده، بلکه در بستر رقابتهای سیاسی و تلاش دولت برای کسب و تحکیم مشروعیت شکل گرفته است. تصویب فرمان حدود، قانون قصاص و دیات و تأسیس نهادهایی مانند دادگاه شرعی فدرال از مهمترین جلوههای این فرایند به شمار میآیند. یافتهها همچنین نشان میدهد که دامنه و جهتگیری این اصلاحات تحت تأثیر موازنه قدرت میان دولت، گروههای اسلامگرا، نخبگان حقوقی و نیروهای اجتماعی قرار داشته است. افزونبراین اصلاحات بعدی بیانگر آن است که اسلامیسازی فرایندی ایستا و یکسویه نبوده و در مواجهه با مطالبات حقوق بشری، جنبشهای زنان و تحولات سیاسی داخلی و بینالمللی دستخوش بازنگری شده است. مقاله نتیجه میگیرد که حقوق کیفری در پاکستان به عرصهای برای بازتعریف نسبت میان شریعت، دولت و مشروعیت سیاسی تبدیل شده و تجربه این کشور، نمونهای مهم برای فهم چالشهای اسلامیسازی حقوق کیفری در جوامع مسلمان معاصر به شمار میآید.
چکیده این مقاله به بررسی تطبیقی جرم بغی در ایران دورهصفویه و قانونمجازاتاسلامی مصوبسال 1392 میپردازد. پژوهش حاضر با روش توصیفی تحلیلی و تکیه بر منابع معتبر تاریخی از جمله عالمآرایعباسی، روضهالصفویه، احسنالتواریخ، جهانگشایخاقان و قانونمجازاتاسلامی مصوب 1392به تبیین مفهوم بغی، بغات ، سیر تحول مفهوم و مقررات مرتبط با آن و نقش این جرم در حفظ نظم اجتماعی و سیاسی پرداختهاست. مسئله اصلی پژوهش، مقایسه و تحلیل مفهوم و مصادیق بغی و مجازات بغات در دو دوره تاریخی مذکور و پاسخ به این پرسش است که تعریف و احکام این جرم تا چه میزان منطبق بر فقه امامیه است و یا دستخوش تغییر شدهاست. یافتهها نشان میدهد که بغی در عصر صفوی بیشتر به مفهوم شورش مسلحانه و مخالفت علیه حکومت کاربرد داشتهاست. مورخان صفوی میکوشیدند با بکارگیری واژگان فقهی مانند "باغی" و "طاغی" برای مخالفان حکومت؛ سرکوب و حذف آنها را مشروع و ضروری جلوهدهند. در قانونمجازاتاسلامی مصوب سال 1392 نیز جرم بغی با تعریف مشابه دردسته جرایم علیهحکومت قرارگرفته-است. اگرچه ریشهی فقهی این جرم تا اندازهای حفظ شده، اما ماهیت مجازاتهای مقرر برای آن دستخوش تغییر شده است. این تحلیل میتواند به درک بهتر چالشها و تحولات حقوق کیفری مبتنی بر فقه در ایران کمک کند و جایگاه حقوقی جرم بغی را در بستر تاریخی روشنسازد.
چکیده تجارب نامطلوب دوران کودکی از مهمترین عوامل خطر رشدیاند که میتوانند در تعامل با شرایط فردی، خانوادگی و اجتماعی، زمینه آسیبپذیری نوجوانان در برابر رفتارهای بزهکارانه را فراهم سازند. پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه تجارب نامطلوب دوران کودکی با ارتکاب بزه سرقت و مقایسه الگوی این تجارب در نوجوانان مرتکب سرقت و غیربزهکار استان البرز انجام شد. پژوهش از نظر روش، کمّی و از نوع علّی ـ مقایسهای (پسرویدادی) و از حیث زمان گردآوری دادهها، مقطعی بود. نمونه پژوهش شامل ۶۲ نوجوان ۱۵ تا ۱۸ ساله مرتکب سرقت حاضر در کانون اصلاح و تربیت استان البرز و ۷۴۲ نوجوان غیربزهکار شامل ۴۱۲ پسر و ۳۳۰ دختر بود. برای سنجش ترومای دوران کودکی از پرسشنامه ترومای دوران کودکی و برای بررسی برخی دیگر از تجارب نامطلوب، از سؤالات تکمیلی مربوط به خشونت علیه مادر و نابسامانیهای خانوادگی استفاده شد. دادهها با آزمون ناپارامتریک من ـ ویتنی تحلیل شدند. یافتهها نشان داد که نمره کل ترومای کودکی و تمامی مؤلفههای آن در نوجوانان مرتکب سرقت بهطور معناداری بالاتر از نوجوانان غیربزهکار بود (001/0>p). بیشترین تفاوت میان دو گروه در غفلت جسمی و پسازآن در سایر ابعاد بدرفتاری و غفلت مشاهده شد. همچنین نوجوانان مرتکب سرقت به میزان بیشتری در معرض خشونت علیه مادر، طلاق والدین، اعتیاد و سابقه حبس والدین قرار داشتند. یافتهها نشان میدهد که سرقت نوجوانان را نمیتوان صرفاً پیامد یک عامل منفرد یا انگیزه اقتصادی دانست؛ بلکه تراکم تجارب نامطلوب میتواند با تضعیف مراقبت و نظارت خانوادگی، پیوندهای عاطفی و فرایندهای خودتنظیمی، آسیبپذیری نسبت به بزهکاری را افزایش دهد. بر این اساس پیشگیری از سرقت نوجوانان، مستلزم شناسایی زودهنگام کودکان در معرض آسیب و تقویت مداخلات خانوادهمحور و حمایتهای اجتماعی است.
چکیده این مقاله با رویکردی میانرشتهای، مفاهیم وجدان، شرم و بازپذیری را در تقاطع با نظریه شرمندهسازی بازپذیرنده جان بریثویت و بازنماییهای ادبی قرن نوزدهم بررسی نموده است. این مطالعه با بررسی تطبیقی نشان میدهد که ادبیات کلاسیک، چه در سطح فردی (در آثار فئودور داستایفسکی) و چه در سطح اجتماعی (در آثار جورج الیوت)، نمونه و الگوهایی از شرم، تحول اخلاقی و بازپذیری را روایت کرده است که از نظر ساختاری با مؤلفههای اصلی نظریه بریثویت دارای همپوشانی است. در رمان جنایت و مکافات اثر شاخص فئودور داستایفسکی، مسیر تحول و دگردیسی راسکولنیکوف از گناه، انزوا و رنج تا اعتراف و رستگاری، نمونهای از بازپذیری فردی است که بر اساس تجربه درونی، وجدان اخلاقی و شرم بازپذیرنده بنا شده است. این الگو اگرچه بُعد اجتماعی محدودتری داشته، لکن با ابعاد روانشناختی نظریه بریثویت قابل مقایسه است. در مقابل جورج الیوت در رمان آدام بید، بازپذیری را بهنوعی در بستر اجتماع، همدلی جمعی و پیوندهای اخلاقی جامعه، نظاممند ساخته که این ساختار با بعد اجتماعمحور نظریه بریثویت داری قرابت بیشتری است. نتایج تحقیق نشان میدهد که ادبیات نهتنها ظرفیت همگرایی با این مفاهیم را دارد، بلکه برخی سازکارهای مشابه در فرایند شرمساری و بازپذیری را پیش از طرح نظریههای معاصر جرمشناسی، در قالب روایت ادبی بازنمایی کرده است. این بازنماییها بدون آنکه جایگزین شواهد تجربی جرمشناسی باشند، با ارائه توصیفی عمیق از تجارب زیسته و اخلاقی جامعه بشری، نقشی الهامبخش در فهم انسانیتر و چندلایه از فرایند بازگشت بزهکار به جامعه ایفا مینمایند.
چکیده حملات امریکا و اسرائیل به برخی دانشگاهها و مراکز آموزشی تحقیقاتی ایران و بحث سازگاری آنها با آموزههای حقوق بینالملل بشردوستانه سؤالات زیادی را در مورد مشروعیت آنها ایجاد کرده است. اینکه اماکن مزبور به عنوان اماکن غیرنظامی در برابر حملات نظامی از مصونیت برخوردارند بهروشنی از اسناد و مقررات بینالمللی قابل استنباط است؛ اما اینکه ساقط شدن این مصونیت اساساً ممکن است یا خیر، و اگر هست تحت چه شرایط و کدام مقررات، سؤالی است که برای پاسخ به آن مقاله پیش رو تدوین شده است. مقاله با رجوع به کنوانسیونهای لاهه، ژنو، رویه قضایی و اسناد نرم و با اتکا به روش توصیفی تحلیلی به این نتیجه رسیده است که دانشگاهها و مراکز آموزشی تحقیقاتی وابسته به نیروهای مسلح یک کشور در زمره اهداف نظامی قرار دارند و بنابراین حمله به آنها به شرط وجود مزیت نظامی قطعی و رعایت اصول تفکیک، تناسب و احتیاط ممنوع نیست؛ اما سایر دانشگاهها و مراکز آموزشی تحقیقاتی اصولاً غیرنظامی هستند و حمله به آنها میتواند جنایت جنگی باشد؛ مگر آنکه بهواسطه کارکرد، هدف یا استفاده نظامی به اهداف نظامی تبدیل شوند. نکته اخیر همه اطراف مخاصمه را به صیانت از مصونیت این مراکز در برابر حملات نظامی از جمله از طریق دور کردن اهداف نظامی از آنها و رعایت کلیه دیگر جوانب احتیاط ملتزم میکند.
چکیده خشونت خانگی از جرایمی است که در آن بزهدیده غالباً مهمترین شاهد وقوع جرم به شمار میرود و متهم همسر اوست. این وضعیت، از یک سو ضرورت حمایت از بزهدیده در برابر ارعاب، انتقام و بزهدیدگی ثانویه و از سوی دیگر لزوم حفظ حق متهم بر مواجهه و بهچالشکشیدن ادله را مطرح میسازد. پژوهش حاضر با روش توصیفی - تحلیلی، چگونگی تعدیل حق مواجهه متهم با شاهد در پروندههای خشونت خانگی را در پرتو استانداردهای بینالمللی و مقررات ایران و عربستان سعودی بررسی میکند. راهبردهای سازمان ملل، کنوانسیون استانبول و توصیه عمومی شماره ۳۵ کمیته رفع تبعیض علیه زنان، بر جلوگیری از تماس، استفاده از شیوههای جایگزین ادای شهادت، ارزیابی فردی خطر و رعایت تضمینهای دفاعی تأکید دارند. در ایران، تبصره ۱ ماده ۲۱۴ قانون آیین دادرسی کیفری و آییننامه اجرایی حمایت از شهود و مطلعان مصوب ۱۳۹۴، عدم مواجهه حضوری، استماع از راه دور و محرمانگی هویت را پذیرفتهاند؛ با اینحال، حمایت عمدتاً شاهدمحور است و بزهدیده خشونت خانگی را مستقلاً موضوع حمایت قرار نمیدهد. در مقابل، نظام حمایت از افشاگران، شهود، کارشناسان و بزهدیدگان عربستان مصوب ۲۰۲۴ و آییننامه اجرایی ۲۰۲۶، بزهدیده را در قلمرو حمایت قرار داده و تدابیر گستردهتری پیشبینی کردهاند. یافتهها نشان میدهد حق مواجهه الزاماً مستلزم رویارویی فیزیکی نیست و میتوان با حفظ آگاهی متهم از مضمون دلیل، امکان پرسش و چالش مؤثر، شکل اعمال آن را متناسب با خطر تعدیل کرد. بنابراین، اصلاح مقررات ایران باید به سوی الگویی بزهدیدهمحور، مبتنی بر ارزیابی فردی خطر و همراه با تضمینهای روشن دفاعی حرکت کند.
چکیده چکیده
با افزایش شمار گروههای تروریستی و توانمندی قابل توجه آنها، شاهد افزایش حملات موفق این گروهها به اهداف نظامی و نظامیان نیز هستیم. همچنین، هر دو تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران در سال 1404 -که منتهی به جنگهای 12 روزه و رمضان شد- نیز با ترور گسترده فرماندهان نظامی ایران آغاز گشتهاند. درحالیکه در تعریف سنتی تروریسم، این خشونت، به حملات به غیرنظامیان و اهداف عمومی و دولتی به منظور ایجاد جو رعب و وحشت در جامعه تعریف میشود. لذا در حمله گروههای تروریستی به یک هدف نظامی و یا نظامیان پرسشهای مهمی در توصیف حقوقی حمله و به تبع حقوق قابل اعمال برای مقابله با آن بوجود میآید. پرسش اصلی پرسش این است، وقتیکه یک هدف ناب نظامی یا نیروهای مسلح با انگیزههای سیاسی، هدف حمله تروریستی قرار میگیرد آیا میتوان حمله مزبور را حملهای تروریستی دانست و به تبع حقوق و تکالیف بینالمللی ناظر بر مقابله با تروریسم را بر آن حمله و مرتکبین آن اعمال نمود؟
این مقاله در پاسخ به این سئوال میکوشد تا این فرضیه را اثبات کند که حمله به اهداف نظامی و نظامیان هنگامیکه آنان مشارکت فعالی در مخاصمات مسلحانه ندارند، اقدامی تروریستی محسوب شده و حقوق ضدتروریسم از جمله کنوانسیونهای ضدتروریستی بر آن قابل اعمال خواهد بود.
چکیده گسترش پلتفرمهای مجازی و ظهور جرایم سایبری سکوپایه، سیاستگذاری جنایی را با چالشهای نظری و عملی بیسابقهای مواجه ساخته است. پژوهشهای موجود عمدتاً به ابعاد فناورانهی این جرایم پرداخته و از تحلیل ایدئولوژیک-ساختاری الگوهای سیاست جنایی در این حوزه غافل ماندهاند. این پژوهش به روش توصیفی-تحلیلی و با بررسی منابع کتابخانهای به بررسی ویژگیهای سیاست جنایی چهار الگوی آزادیخواه -لیبرالیسم سنتی، لیبرالیسم مدرن، نئولیبرالیسم و پسانئولیبرالیسم- در قبال فعالیتهای مجرمانهی مجازی سکوپایه میپردازد. یافتهها نشان میدهد که لیبرالیسم سنتی با تأکید بر حداقل مداخلهی دولت، جرمانگاری محدود و بازدارندگی عقلانی را محور سیاست جنایی خود قرار میدهد و مدیریت انحرافات را امری خصوصی تلقی میکند. لیبرالیسم مدرن با پذیرش نقش تنظیمی فعالتر دولت، پیشگیری اجتماعی، جرمانگاری متوازن و پاسخهای اصلاحمحور را در اولویت قرار میدهد. نئولیبرالیسم سیاست جنایی را تابع منطق کارایی اقتصادی میداند و خودتنظیمی پلتفرمها و خصوصیسازی مکانیزمهای کیفری را تجویز میکند. پسانئولیبرالیسم در مقابل، با تأکید بر حاکمیت سرزمینی دیجیتال، کنترل دولتی بر پلتفرمها را ضروری میداند و جرمانگاری سوءاستفادههای ساختاری پلتفرمها را در کنار جبران خسارت قربانیان دنبال میکند. در مجموع، هیچیک از این الگوها بهتنهایی پاسخ جامعی برای پیچیدگیهای سیاست جنایی در برابر جرایم سایبری سکوپایه فراهم نمیآورند و طراحی راهبرد کارآمد مستلزم گفتگوی انتقادی میان این رویکردهاست.
چکیده میتوان با تلفیق گزاره های اصلی نظریه های جرم شناختی جرایم حکومتی را در قالب یک فرآیند فرصت مدار توضیح داد. نظریه ارایه شده در درجه ی اوّل به عوامل ساختاری موثر در جرم حکومتی توجه می کند. این عوامل عبارتند از ساختار سیاسی، ایدئولوژی طبقه حاکم و ساختار اقتصادی که به ترتیب با حاکمیت تمامیت خواه و اقتدارگرا، برتریجویی برآمده از ملیت، اعتقاد، طبقه و اقتصاد دولتی یا آزاد زمینه ارتکاب جرایم حکومتی را از طریق ایجاد انگیزه لازم برای ارتکاب جرایم حکومتی نظیر کنترل جامعه، کنترل ایدئولوژیک، منافع و کنترل اقتصادی فراهم میکند. در مرحله بعدی در صورت فقدان مانع و کنترل، حکومت در وضعیت آنومی نهادی قرار گرفته و برای رسیدن به اهداف خود از هیچ اقدامی فروگذار نخواهد کرد. در صورت وجود سازوکارهای کنترلی نیز، حکومت از فنون خنثی سازی و برچسب زنی برای غلبه بر آن ها استفاده می کند. النهایه با وجودِ آماج مناسب که واجد ویژگی هایی چون نا آگاهی، بی تفاوتی مدنی، عدم مشارکت، هراس از حکومت و تبعیت پذیر است جرایم حکومتی رخ خواهد داد. زمانی که حکومت با ارتکاب جرایم حکومتی، به اهداف خود برسد و با فقدان پاسخ مواجه شود از طریق تقویت رفتاری جرایم حکومتی مجددا ارتکاب خواهند یافت. تکرار چند باره جرایم حکومتی به این معنا است که حکومت ارتکاب جرم علیه شهروندانش را آموخته، آن را بدل به منش رفتاری خویش نموده و تبدیل به حکومتی جنایتکار شده است.
چکیده با توجه به مقررات فعلی قانون آیین دادرسی کیفری بهویژه در قسمت مربوط به ضوابط حاکم بر کشف و تعقیب جرائم مشهود و غیرمشهود، هر کشف جرم و آغاز تعقیب کیفری که بدون در نظر گرفتن این مقررات اتفاق بیفتد، «غیرقانونی» تلقی میگردد زیرا اصل قانونی بودن دادرسی کیفری حاکم بر کلیه مراحل رسیدگی است. این اصل هم بر مراجع رسیدگی کننده و هم فرایند رسیدگی نظارت می کند. پژوهش حاضر به روش توصیفی تحلیلی و بهرهمندی از ابزار کتابخانهای، رویه قضایی در دسترس و سایر منابع موجود درصدد پاسخگویی به این پرسشهای کلیدی است که اگر دادرسی کیفری بهصورت غیرقانونی آغاز گردد چه ضمانت اجرا یا ضمانت اجراهایی قابلاعمال و اجرا است؟ آیا امکان موقوف شدن تعقیب غیرقانونی وجود دارد؟ در صورت مثبت بودن پاسخ به این سؤال، تکلیف اموال وسایل مکشوفه ناشی از جرم چطور میشود؟ یا متهمی که ارتکاب جرم وی قطعی است اما چون تعقیب کیفری این جرم بهصورت غیرقانونی بوده، آیا میبایست بدون هرگونه اقدام دیگری آزاد گردد؟ این پژوهش تلاش دارد با تکیه بر ضوابط مقرر در قانون آیین دادرسی کیفری و رویه قضایی بهشدت متناقض و پراختلاف موجود و همچنین با مطالعه تطبیقی در قوانین و رویه قضایی دیگر کشورها، راهکارهایی برای چالشهای حاکم بر شروع غیرقانونی دادرسی کیفری ارائه دهد.
چکیده موضوع جنایت تجاوز علیه ایران در جنگ دوازدهروزه، از منظر حقوق کیفری بینالمللی و بهویژه ماده ۸ مکرر اساسنامه رم، اهمیت فراوانی دارد. این مقاله پژوهش به بررسی جنایت تجاوز در چارچوب حقوق بینالملل کیفری با تمرکز بر وقایع جنگ دوازدهروزه میان ایران و اسرائیل میپردازد و تلاش میکند سازگاری اقدامات نظامی انجامشده با عناصر جرم تجاوز مندرج در ماده ۸ مکرر اساسنامه رم را ارزیابی کند. موضوع تحقیق از آن جهت اهمیت دارد که جرم تجاوز بهعنوان شدیدترین عمل علیه صلح و امنیت بینالمللی، مستلزم احراز عناصر دقیق مادی، روانی و شکلی است و مسؤولیت کیفری تنها متوجه رهبرانی است که اختیار واقعی هدایت یا کنترل اقدام تجاوزکارانه را داشتهاند. منازعه مورد بحث، با توجه به ماهیت سازمانیافته حملات و پیامدهای آن برای تمامیت سرزمینی ایران، فضای مناسبی برای تحلیل معیارهای حقوقی موجود فراهم میآورد. مسأله اصلی تحقیق آن است که آیا اقدامات انجامشده در این جنگ با معیارهای مقرر در اصلاحات اساسنامه دیوان کیفری بینالمللی و تعریف تجاوز در قطعنامه ۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل متحد منطبق است و در صورت احراز این انطباق، چه موانع حقوقی و سیاسی مانع از تعقیب رهبران دولت متجاوز در دیوان کیفری بینالمللی میشود. بررسی عناصر جرم نشان میدهد که حملات گسترده و عمدی علیه خاک یک دولت مستقل، در صورت فقدان توجیه معتبر حقوقی، میتواند در چارچوب تجاوز قابل تحلیل باشد؛ بااینحال، عدم عضویت ایران و اسرائیل در اساسنامه رم، وابستگی رسیدگی به ارجاع شورای امنیت، و ملاحظات سیاسی ناشی از ساختار قدرت جهانی، عملاً مسیر اعمال صلاحیت را محدود میسازد.
چکیده این پژوهش با اتخاذ تحلیل حقوقی-فلسفی، به بررسی حمله ۱۲ روزه اسرائیل به ایران در چارچوب حقوق بینالملل ناظر بر توسل به زور میپردازد. در کانون تحلیل، مقاله با بهرهگیری از رویکرد تفسیر متنمحور در حقوق، ادعای دفاع مشروع از سوی اسرائیل را در پرتو سه ساحت هنجاری (بررسی تطابق با معیارهای ماده ۵۱ منشور سازمان ملل متحد)، مصداقی (تطبیق معیارهای ضرورت، تناسب و فوریت) و ساختاری-سیاسی (تأثیر گفتمان امنیتیشدن حقوق بینالملل در مشروعیت زدایی از هنجارها) مورد بررسی قرار میدهد. امنیتیشدن حقوق در این پژوهش بهمثابه فرایندی گفتمانی تعریف میشود که طی آن بازیگران قدرتمند با برساخت تهدیدات وجودی و دعوی ضرورت استثنایی، مفاهیم حقوقی را بهگونهای بازتفسیر میکنند که از قید نص معاهدات رها شده و هنجارهای آمره را در خدمت منافع راهبردی خویش درآورند. فرضیه محوری تحقیق آن است که اقدامات اسرائیل نه تنها فاقد شرایط دفاع مشروع (ضرورت، تناسب، و فوریت) بوده و مصداق نقض بارز اصل منع توسل به زور و حاکمیت سرزمینی ایران محسوب میشود بلکه نشاندهنده بحران مشروعیت در نظام حقوقی بینالمللی معاصر است که در آن قدرتهای بزرگ با سوءاستفاده از مفاهیم حقوقی و امنیتیسازی حقوق به بازتولید خشونت ساختاری میپردازند. یافتهها پژوهش نشان میدهد واکنش ایران با معیارهای حق دفاع مشروع (حمله بالفعل، ضرورت و فوریت) سازگارتر است و در مقابل، دوگانگی آشکار جامعه بینالمللی در برخورد جامعه بینالمللی در قبال نقض مکرر قواعد بینالمللی از سوی اسرائیل، بحران مشروعیت این نظام حقوقی را تشدید کرده است.
چکیده «جنگ 12 روزه» رژیم اشغالگر قدس با پشتیبانی و حمایت دول غربی-به طور خاص ایالات متحده- در غالب مجموعهای از حملات نظامی و ترورهای هدفمند، بهویژه علیه دانشمندان هستهای ایران، انجام شد. این اقدامات، افزون بر نقض اصول بنیادین حقوق بینالملل بشردوستانه نظیر اصل تمایز و تناسب، از منظر جرمشناسی قابلیت تحلیل بهعنوان «ترور حکومتی بهمثابه جرم حکومتی» را دارند. مسئله اصلی پژوهش حاضر، امکان شناسایی و تحلیل ترور دانشمندان هستهای ایران در قالب جرم حکومتی است. روش مطالعه مبتنی بر تحلیل مفهومی–نظری و تطبیقی بوده و با اتکا بر منابع حقوق بینالملل، اسناد بشردوستانه و نظریات جرمشناسی حکومتی، به بررسی معیارهای تحقق ترور حکومتی پرداخته است. یافتهها نشان میدهد که ترورهای انجامشده، واجد سه مؤلفه اساسی جرم حکومتی—ارتکاب توسط حکومت بهمثابه یک کل، نظاممند بودن اقدام، و نقض حقوق بشر—بوده و علاوه بر آن، ویژگیهای خاص ترور حکومتی از قبیل عقلانیت سازمانی، توجیه ایدئولوژیک خشونت، نهادینهسازی سرکوب، و ارعاب جمعی نیز در رفتار رژیم اسرائیل مشهود است. بر این اساس، ترور دانشمندان هستهای ایران در جنگ ۱۲ روزه را میتوان مصداق بارز «ترور حکومتی نظاممند» دانست که در چارچوب جرم حکومتی قرار گرفته و واجد آثار حقوقی و جرمشناختی گسترده در نظام حقوق بینالملل معاصر است.
چکیده اقدامات نظامی رژیم صهیونیستی علیه ایران، نه تنها تنشهای ژئوپلیتیکی منطقه غرب آسیا را تشدید کرده است، بلکه چالشهای عمیقی برای نظم حقوقی بینالمللی ایجاد نموده است. این مقاله با رویکردی انتقادی، مشروعیت حقوقی این اقدامات را از منظر حقوق توسل به زور و حقوق بشردوستانه بینالمللی بررسی میکند. تحلیل بند 4 ماده 2 و ماده 51 منشور ملل متحد نشان میدهد که فقدان شواهد حمله مسلحانه بالفعل یا قریبالوقوع، این حملات را به نقض قواعد آمره حقوق بینالملل تبدیل کرده است. در حوزه حقوق بشردوستانه، نقض احتمالی اصول تفکیک، تناسب و احتیاط در هدفگیری زندانها، مراکز رسانهای و بیمارستانها، پرسشهایی جدی درباره جنایات جنگی مطرح میسازد. پژوهش حاضر از منظر راهبردی، تأثیر این اقدامات بر برنامه هستهای ایران، رژیم منع اشاعه و فرسایش اصول منشور ملل متحد را تحلیل میکند. نتیجه و نظریه این مقاله بر ضرورت محکومیت قاطع رژیم صهیونیستی در نهادهای بین المللی و خروج نهادهای بین المللی از بی عملی برای جلوگیری از بیثباتی و تضعیف صلح مبتنی بر حقوق تأکید دارد.
چکیده نظم حقوقی بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم بر دو ستون بنیادین استوار است: ممنوعیت توسل به زور براساس ماده ۲(۴) منشور ملل متحد و انسانیسازی مخاصمات از طریق حقوق بینالمللی بشردوستانه. این پژوهش با اتکا بر روششناسی تحلیلی-هنجاری و چارچوب نظری سازهانگاری، پیامدهای ساختارشکنانه تجاوز نظامی دوازده روزه رژیم صهیونیستی و ایالات متحده در خرداد و تیر ۱۴۰۴ را به مثابه نقطه عطفی در فرآیند فرسایش هنجاری نظم کنونی تحلیل میکند. مسئله محوری بررسی چگونگی تبدیل این رویداد دوازدهروزه از یک نقض موردی به کاتالیزوری نظاممند است که اجماع بینالاذهانی بر قواعد بنیادین را متزلزل میسازد. این اقدام به عنوان «کنش گفتاری» عمل کرده و هویتها و منافع دولتها را در قبال هنجارهای پایهای بازتعریف میکند. پیامدهای دوگانه در سطح حقوق جنگ (Jus ad Bellum)، شامل بیاعتبارسازی عملی اصل منع زور و فلج نظام امنیت دستهجمعی، و در سطح حقوق بشردوستانه (Jus in Bello)، متضمن نقض نظاممند اصول تفکیک و تناسب است که با کشتهشدن غیرنظامیان در حملات هوایی گسترده به مناطق مسکونی، تخریب تأسیسات غیرنظامی و هستهای بدون تمایز، و ترور هدفمند فرماندهان و دانشمندان همراه بوده و به عادیسازی الگوی جنگ تمامعیار و تضعیف کنوانسیونهای ژنو منجر میشود. این فرآیند بحران مشروعیت نهادهای محوری نظیر شورای امنیت و دیوان کیفری بینالمللی را تعمیق بخشیده و با نابودی حداقل اشتراک هنجاری، جهان را به سمت آنارشی هنجاری مطلق هدایت میکند و احتمال پایان پروژه صلحمحور پساجنگهای جهانی را مطرح میسازد.
چکیده در نظام قانون گذاری کیفری ایران ، پیش بینی نسبتا گسترده مجازات اعدام در جرایم مواد مخدر موجبات موضع گیری نسبی رویه قضایی را فراهم آورده است و به همین جهت متاثر از متغیرهای درونی قضات در صدور احکام اعدام با تردید بیشتری مواجه می شوند . پژوهش حاضر درصدد پاسخگویی به این پرسش است که شاخصه های خاص متهمین از جمله جنسیت ، سن متهم ، ملیت و قومیت چه تاثیری بر روند فرایند کیفری جرایم مواد مخدر مستوجب اعدام در ایران دارد و میزان تاثیر پذیری قضات در مواجهه با این متغیرها چگونه می باشد. در این راستا با تحلیل محتوای اسناد و مدارک از جمله پرونده های قضایی محکومان به اعدام و مصاحبه با قضات و وکلای متخصص در این حوزه بهره برده شده است.
یافته های پژوهش نشان می دهد که جنسیت متّهم، سن متّهم، قومیت و ملیت متّهم در موارد خاص و وجود متهمین اتباع در پرونده و در برخی موارد مذهب متغیر، از جمله متغیّرهای تأثیرگذار بر فرآیند و نتیجه تصمیم گیری مجریان عدالت کیفری درخصوص جرائم مواد مخدّر مستوجب اعدام می باشند به گونه ای که در برخی موارد از جمله در برخورد با متهمین زن و یا متهمین جوان و فاقد سوء سابقه باعث کاهش صدور احکام اعدام و یا توسل به نهادهای ارفاقی می شود و در برخی موارد از جمله در برخورد با اتباع باعث شدت برخورد و عدم ارفاق نسبت به متهم می باشد.