پیشینۀ نشریه «مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی» به سال 1349 بازمیگردد که تا سال 1385 به مدت 36 سال با نام «مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی» منتشر میشد و سپس از بهار 1386 تا بهار 1393 با نام «فصلنامه حقوق» انتشار یافت. از سال 1393 و به موجب مجوز شماره 3/18/20209 مورخ 1393/11/1 صادره از کمیسیون بررسی نشریات علمی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، نشریه «مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی» با اعتبار علمی ـ پژوهشی از فصلنامه حقوق جدا شده و به طور مستقل منتشر میشود. آییننامه فعلی نشریات علمی مصوب 1398/2/2 ضمن حذف تقسیمبندی نشریات به علمی ـ پژوهشی و علمی ـ ترویجی و قرار دادن این دو دسته تحت عنوان واحد «نشریات علمی»، این نشریات را موظف به درج نوع مقاله (پژوهشی، ترویجی، مروری، کوتاه و...) در صفحه اول هر مقاله نمود. این نشریه، تنها اقدام به انتشار مقالات « پژوهشی » مینماید.
این نشریه با همکاری «انجمن ایرانی حقوق بینالملل کیفری» منتشر میشود.
به منظور رعایت حقوق معنوی پدیدآورندگان آثار، نشریه مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی با استفاده از نرم افزارهای مشابهتیاب و پایگاههای داده معتبر به بررسی اصالت مقالات دریافتی میپردازد.
This work is licensed under a Creative Commons Attribution 4.0 International License.
چکیده شماره جدید مجله «مطالعات حقوق کیفری و جرمشناسی»، تابستان 1404، در حالی منتشر میشود که وقوع جنگ تحمیلی، قطعی اینترنت، عدم دسترسی داوران به سامانه و برخی مشکلات دیگر، موانعی بر سر راه انتشار به موقع این شماره ایجاد کرد. ضمن پوزش از خوانندگان محترم، ما سعی کردیم که در این شماره با عرضه مقالاتی در حوزههای حقوقی و جرمشناسی علوم جنایی، تنوع موضوعی را بر این مقالات حاکم سازیم؛ هم در زمینه جرمشناسی مقالاتی را تقدیم نگاه شما کنیم و هم در زمینه حقوقی و در مورد اخیر هم به حقوق داخلی پرداختیم و هم به حقوق بینالمللی. لازم به ذکر است که این نشریه، ضمن دعوت از حقوقدانان ارجمند کشورمان به ارسال مقالات خود برای بررسی و انتشار در نشریه، مقالات تکنویسنده را مورد استقبال قرار داده، آنها را در اولویت خود قرار میدهد.
چکیده جرمشناسی روایی بهعنوان رویکردی نظری در مطالعات جرم و انحراف ظهور یافته است. این رویکرد، برخلاف جریان اصلی جرمشناسی که کنش مجرمانه را محصول متغیرهایی چون محرومیت اقتصادی یا ناکارآمدی نهادی میداند، بر سازندگی و جهتدهندگی روایتها در شکلگیری کنش مجرمانه تأکید میکند. مقالۀ حاضر با اتخاذ نقدی درونماندگار ــ ارزیابی بر اساس معیارهای خود رویکرد ــ به این پرسش میپردازد که آیا جرمشناسی روایی با لحاظ محدودیتهای ساختاریاش توانسته از مفروضات جریان اصلی فراتر رود، یا صرفاً مفاهیم کلاسیک را با زبانی تازه بازتولید کرده است. بدین منظور، پس از صورتبندی دستگاه مفهومی رویکرد، بدفهمیهای رایج و تنشهای درونی آن بررسی میشود. یافتهها نشان میدهند که جرمشناسی روایی با سه بدفهمی بنیادین (تقلیل به روش پژوهش، تلقی کشف حقیقت، و خلط با قصهگویی صرف) و دو محدودیت ساختاری (سکوت روایی و سیاست روایت) مواجه است. استدلال اصلی مقاله این است که به رسمیت شناختنِ تنش میان روایت و باقیماندههای غیرگفتمانی ــ مانند سکوت تروماتیک و ابعاد بدنی و عادتی کنش ــ نه یک نقص، که شرط امکان خودِ جرمشناسی روایی است. این رویکرد زمانی به وعدۀ نظری خود وفادار میماند که با آگاهی از این محدودیتها و حساسیت به سهم قدرت در تولید و مصادرهٔ روایتها، بر تبیین موقعیتمند تأکید ورزد و خود را «لنز تحلیلی مرزآگاه» بازتعریف کند. واژگان کلیدی: جرمشناسیِ روایی، چرخشِ روایی، داستانهایِ جرم، علّیتِ روایی، سکوتِ روایی، سیاستِ روایت.
چکیده پدیده کودک-سربازان، در تقاطع دو مفهوم قربانی و مجرم قرار دارد. این دوگانگی وضعیت نه تنها منجر به اختلاف نظر در تعقیب کیفری آنها شده بلکه نظام عدالت کیفری بینالمللی را با چالشی بنیادین مواجه ساخته است. این پژوهش با روش توصیفی-تحلیلی و با تمرکز بر پرونده دومینیک اونگون در دیوان بینالمللی کیفری در پی آن است تا به این پرسش محوری پاسخ دهد که آیا چارچوب هنجاری موجود، به ویژه اساسنامه رم، برای تبیین مسئولیت کیفری کودک-سربازان و تعادل بخشی بین وضعیت بزهدیدگی و بزهکاری آنان کارآمد است؟ یافتههای این تحقیق نشان میدهد که رویه قضایی بینالمللی، بهرغم ممنوعیت استخدام کودکان زیر 15 سال، در مواجهه با کودکان بالای 15 سال دچار سردرگمی و فقدان معیارهای شفاف است. پرونده اونگون حاکی از آن است که معیارهای سنتی انتساب مسئولیت کیفری و دفاعیات عامی چون اکراه، اضطرار یا اختلال روانی، به تنهایی قادر به تبیین وضعیت پیچیده این کودکان نیستند و به صورت محدود و محتاطانه اعمال میشوند. دستاورد اصلی این مقاله استدلال در ضرورت اتخاذ یک رویکرد تلفیقی است که از یکسو با نگاهی واقعبینانه به عاملان اصلی جنایات بپردازد و از سوی دیگر، با در نظرگیری شرایط خاص اکراهآمیز و قربانیساز، از کودکان به عنوان آسیبپذیرترین بازیگران مخاصمات حمایت کند. بنابراین، تحول در تفسیر قضایی و تقویت هنجاری در این عرصه اجتنابناپذیر است.
چکیده ارتکاب جرائم مبتنی بر نفرت به عنوان اقدامی خشونت آمیز و ارعابی علیه مهاجرین به عنوان یکی از گروههای آسیبپذیر اغلب به دلیل هویت نژادی، ملی و قومیتی خود همواره تأثیرات گستردهای در روابط اجتماعی این گروهها داشته است. مسئله این پژوهش بررسی جرم شناسانۀ جرائم مبتنی بر نفرت نسبت به مهاجرین خارجی میباشد و از رهیافتی جرم شناختی به تبیین علل و عوامل شکلگیری ریشههای منتهی به نفرت و نظریات مرتبط خواهد پرداخت. روش پژوهش توصیفی- تحلیلی همراه با رویکرد کیفی و توأم با مصاحبه عمیق (کیفی) و سازماندهی از طریق تحلیل مضمون دادهها و کدگذاری و تفسیر آن تا حد اشباع نظری خواهد بود. در تحلیل و تجزیه یافتهها، علل و عوامل مختلف روانشناختی، فرهنگی-اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هر کدام بنا به شرایط و وضع جاری میتواند به عنوان محرک و کاتالیزوری در ایجاد جرائم مبتنی بر نفرت نسبت به مهاجرین نقش داشته باشد و ریشههای شکلگیری آن مطابق نظریههای مرتبط مانند فشار عمومی اگنیو و کنش ساختاری پری مورد واکاوی قرار میگیرد. تداوم پیوسته این جرائم در ساختار اجتماعی میتواند در استمرار دوگانه ما و آنها در مهاجرین نقشی کلیدی ایفا کند و آنان را در مسیر فرایند گسست اجتماعی، انزوا و طرد شدگی قرار دهد. این امواج در دنیایی که نفرت به جزئی از زندگی روزمره مردم نسبت به مهاجرین تبدیل شده است، هرگز فروکش نکرده و با هر موج خود میتواند تلاطمی در آنان ایجاد نماید.
احمد رحیمی، محمد ابراهیم شمس ناتری، حسن عالیپور، علیرضا عالیپناه
چکیده چکیده این پژوهش با روش توصیفی-تحلیلی و با استفاده از منابع کتابخانهای درصدد تبیین حمایت کیفری از اعتماد تجاری با واکاوی جرم عدم افشای تضاد منافع توسط دلال در ماده 346 قانون تجارت با امعان نظر به ماده 54 لایحه تجارت 1403 است تا در پرتو آن از ارزش موردحمایت تا شرایط اعمال مجازات را هویدا نماید. یافتههای پژوهش نشان میدهد ارزش مورد حمایت «اعتماد تجاری» و تضمین «بیطرفی مالی دلال» از طریق مقابله با حیله مدنی است. اعتماد تجاری در این چارچوب نه صرفاً اعتماد شخصی یکی از طرفین معامله، بلکه سرمایه نهادی روابط واسطهای در بازار تلقی میشود که خدشه به آن میتواند کارآمدی و سلامت گردش معاملات را در سطح کلان مختل سازد. رفتار مجرمانه ماهیتاً ترک فعل اطلاعرسانی به طرف ناآگاه است؛ ازاینرو، تحقق حیله کیفری و نیز ورود ضرر شرط تحقق جرم نبوده و بزه مزبور در زمره جرائم مطلق قرار میگیرد؛ بااینحال، تحقق مسئولیت کیفری مستلزم علم دلال نسبت به نفع و سهم و عمد در کتمان (سوءنیت عام) است. همچنین زمان استحقاق مجازات با ملاک زمان انعقاد معامله (تحقق معامله معتبر و مؤثر از حیث آثار حقوقی) سنجیده میشود. عدم امکان اعمال مجازات در فرض سر نگرفتن معامله یا ابطال آن هرچند همسو با اصل تفسیر مضیق نصوص جزایی و اصل حداقلی بودن حقوق جزا است؛ اما میتواند با تضعیف کارکرد بازدارنده جرمانگاری، محاسبه عقلانی برخی دلالان را به پذیرش ریسک نقض تکلیف افشا متمایل سازد.
چکیده رویکردِ کمینهگراییِ کیفری بهعنوان یکی از تحولاتِ نوین در سیاستهایِ کیفری، بر کاهش استفاده از مجازاتهای حبس و جایگزینی آن با تدابیر اصلاحی و پیشگیرانه تأکید دارد. این پژوهش با هدف بررسی مبانی میل به کمینهگرایی کیفری در قانون کاهش حبس تعزیری مصوب ۱۳۹۹ و مقایسه آن با نظام حقوقی آمریکا انجام شده است. یافتههای پژوهش نشان میدهد که گرایش به کیمنهگرایی کیفری، ریشه در دیدگاههای جرمشناختی مانند نظریههای ناتوانی اجتماعی، روانشناسی جرم، عدالت ترمیمی و مارکسیستی دارد که بر ناکارآمدی زندان در اصلاح مجرمان و افزایش چرخه جرم تأکید میکنند. از منظر حقوق کیفری نیز، اصلاحپذیری مجرمان، کاهش هزینههایِ اقتصادی، تناسب مجازات، حفظ حقوق بشر و ناکارآمدی سیستم زندانبنی ازجمله مبانی این رویکرد در محسوب میشوند. در نظام کیفری آمریکا، بهویژه پس از تصویب قانون کاهش خطر بازگشت مجدد زندانیان به حبس (۲۰۱۸)، سیاستهایِ کمینهگرایانه با تمرکز بر کاهش مدت حبس، بهبود شرایط زندانها، اجرای برنامههای اصلاحی و بازپروری، و کاهش نابرابریهای اقتصادی-اجتماعی در اجرای عدالت دنبال شده است. در مقایسه با آمریکا، اصلاحاتِ کیفری ایران عمدتاً بر کاهش مجازاتهایِ تعزیری و توسعه نهادهای ارفاقی متمرکز بوده است. پژوهش حاضر که با روش توصیفی- تحلیلی تدوین یافته نشان میدهد که کمینهگرایی کیفری میتواند به کاهش جمعیت زندانیان، کاهش هزینههای دولت، و افزایش کارآمدی عدالت کیفری کمک کند. بااینحال، اجرای موفق این رویکرد در ایران مستلزم توسعه سیاستهای جایگزین، نظارت مؤثر بر اجرای مجازاتهای غیرحبسی، و گسترش برنامههای حمایتی و اصلاحی است.
چکیده در نظامهای حقوقی، مصونیت قضات با هدف تضمین استقلال و تمرکز بر کشف حقایق ایجاد شده است؛ با این حال گاه تصمیمات آنان منجر به وارد آمدن خسارت مادی یا معنوی به اصحاب دعوی میشود که با اصل دادرسی منصفانه در تعارض است. پژوهش حاضر با هدف بررسی فرآیند و رویه رسیدگی به ادعاهای خسارت ناشی از قصور و تقصیر قضات در دادگاه عالی انتظامی قضات و تحلیل مصادیق پروندههای بیتالمال انجام شد. این تحقیق با روش تحلیلی–توصیفی و مطالعه کتابخانهای صورت پذیرفت. یافتهها نشان میدهد علیرغم احراز تقصیر آشکار در برخی پروندهها، دادگاه عالی انتظامی غالباً آنها را در قالب «قصور» تلقی کرده و صندوق بیتالمال را مکلف به جبران خسارت مینماید. همچنین عدم دعوت وزارت دادگستری در مراحل رسیدگی، احتمال تعارض منافع را افزایش میدهد و آگاهی ناکافی قضات میتواند مصداق «تقصیر» قانونی باشد. این نتایج ضرورت بازنگری در تفکیک قضایی قصور و تقصیر، اصلاح روند رسیدگی و ارتقای توانمندی قضات را گوشزد میکند.
چکیده فناوری های جدید اشکال قدیمی حمله را دستخوش دگرگونی نموده اند، به نحوی که اخبار متعددی از حملات کنشگران غیردولتی و دولتی به بنیادینهای حیات یک کشور و نه الزاماً مرزهای ملموس آن سرزمین به گوش میرسد. اکنون بسیاری از گونههای حملات مدرن، معیار تجاوز را برآورده میسازند. با وجود این، از آنجا که در سال 2010، پس از سالیان دراز گمانه زنی، دولتها در کامپالا جنایت تجاوز را تعریف نمودند، در حال حاضر بسیار بعید می نماید که در به زودی بتوان امید به شکل گیری سندی برای قانونمند نمودن حملات سایبری در مقام تجاوز بست. هر چند میتوان خوشبینانه باور داشت سند کامپالا از این ظرفیت برخوردار است که راهگشای مسئله خلأ قانونی در این سالها باشد، اگرچه راه حل نهایی نیست. با صحه نهادن بر تحقق تجاوز در فضای سایبری و به تبع دفاع مشروع در مقابل آن، با توسل به قواعد موجود چون ماده 51 منشور ملل متحد و دستورالعمل تالین میتوان به چاره جویی پرداخت. با این حال، حملات سایبری باید الزاماً به آستانه مور نیاز یعنی ماهیت، شدت و گستره برسد تا حمله مسلحانه تلقی شده و در محدوده مفهوم «زور» مندرج در ماده (4) 2 منشور ملل متحد جای گیرد. الزامات حقوقی دفاع مشروع نظیر «ضرورت»، «تناسب» و «فوریت» باید در مقابله با تجاوز سایبری رعایت شوند، هرچند مواردی چون تنوع عاملان حمله در فضای سایبر و درهم نوردیدن مرزهای غیرسرزمینی میتواند موضوع دفاع مشروع را دستخوش دست اندازهای نوینی نماید.
چکیده «جنگ 12 روزه» رژیم اشغالگر قدس با پشتیبانی و حمایت دول غربی-به طور خاص ایالات متحده- در غالب مجموعهای از حملات نظامی و ترورهای هدفمند، بهویژه علیه دانشمندان هستهای ایران، انجام شد. این اقدامات، افزون بر نقض اصول بنیادین حقوق بینالملل بشردوستانه نظیر اصل تمایز و تناسب، از منظر جرمشناسی قابلیت تحلیل بهعنوان «ترور حکومتی بهمثابه جرم حکومتی» را دارند. مسئله اصلی پژوهش حاضر، امکان شناسایی و تحلیل ترور دانشمندان هستهای ایران در قالب جرم حکومتی است. روش مطالعه مبتنی بر تحلیل مفهومی–نظری و تطبیقی بوده و با اتکا بر منابع حقوق بینالملل، اسناد بشردوستانه و نظریات جرمشناسی حکومتی، به بررسی معیارهای تحقق ترور حکومتی پرداخته است. یافتهها نشان میدهد که ترورهای انجامشده، واجد سه مؤلفه اساسی جرم حکومتی—ارتکاب توسط حکومت بهمثابه یک کل، نظاممند بودن اقدام، و نقض حقوق بشر—بوده و علاوه بر آن، ویژگیهای خاص ترور حکومتی از قبیل عقلانیت سازمانی، توجیه ایدئولوژیک خشونت، نهادینهسازی سرکوب، و ارعاب جمعی نیز در رفتار رژیم اسرائیل مشهود است. بر این اساس، ترور دانشمندان هستهای ایران در جنگ ۱۲ روزه را میتوان مصداق بارز «ترور حکومتی نظاممند» دانست که در چارچوب جرم حکومتی قرار گرفته و واجد آثار حقوقی و جرمشناختی گسترده در نظام حقوق بینالملل معاصر است.
چکیده موضوع جنایت تجاوز علیه ایران در جنگ دوازدهروزه، از منظر حقوق کیفری بینالمللی و بهویژه ماده ۸ مکرر اساسنامه رم، اهمیت فراوانی دارد. این مقاله پژوهش به بررسی جنایت تجاوز در چارچوب حقوق بینالملل کیفری با تمرکز بر وقایع جنگ دوازدهروزه میان ایران و اسرائیل میپردازد و تلاش میکند سازگاری اقدامات نظامی انجامشده با عناصر جرم تجاوز مندرج در ماده ۸ مکرر اساسنامه رم را ارزیابی کند. موضوع تحقیق از آن جهت اهمیت دارد که جرم تجاوز بهعنوان شدیدترین عمل علیه صلح و امنیت بینالمللی، مستلزم احراز عناصر دقیق مادی، روانی و شکلی است و مسؤولیت کیفری تنها متوجه رهبرانی است که اختیار واقعی هدایت یا کنترل اقدام تجاوزکارانه را داشتهاند. منازعه مورد بحث، با توجه به ماهیت سازمانیافته حملات و پیامدهای آن برای تمامیت سرزمینی ایران، فضای مناسبی برای تحلیل معیارهای حقوقی موجود فراهم میآورد. مسأله اصلی تحقیق آن است که آیا اقدامات انجامشده در این جنگ با معیارهای مقرر در اصلاحات اساسنامه دیوان کیفری بینالمللی و تعریف تجاوز در قطعنامه ۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل متحد منطبق است و در صورت احراز این انطباق، چه موانع حقوقی و سیاسی مانع از تعقیب رهبران دولت متجاوز در دیوان کیفری بینالمللی میشود. بررسی عناصر جرم نشان میدهد که حملات گسترده و عمدی علیه خاک یک دولت مستقل، در صورت فقدان توجیه معتبر حقوقی، میتواند در چارچوب تجاوز قابل تحلیل باشد؛ بااینحال، عدم عضویت ایران و اسرائیل در اساسنامه رم، وابستگی رسیدگی به ارجاع شورای امنیت، و ملاحظات سیاسی ناشی از ساختار قدرت جهانی، عملاً مسیر اعمال صلاحیت را محدود میسازد.
چکیده نظم حقوقی بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم بر دو ستون بنیادین استوار است: ممنوعیت توسل به زور براساس ماده ۲(۴) منشور ملل متحد و انسانیسازی مخاصمات از طریق حقوق بینالمللی بشردوستانه. این پژوهش با اتکا بر روششناسی تحلیلی-هنجاری و چارچوب نظری سازهانگاری، پیامدهای ساختارشکنانه تجاوز نظامی دوازده روزه رژیم صهیونیستی و ایالات متحده در خرداد و تیر ۱۴۰۴ را به مثابه نقطه عطفی در فرآیند فرسایش هنجاری نظم کنونی تحلیل میکند. مسئله محوری بررسی چگونگی تبدیل این رویداد دوازدهروزه از یک نقض موردی به کاتالیزوری نظاممند است که اجماع بینالاذهانی بر قواعد بنیادین را متزلزل میسازد. این اقدام به عنوان «کنش گفتاری» عمل کرده و هویتها و منافع دولتها را در قبال هنجارهای پایهای بازتعریف میکند. پیامدهای دوگانه در سطح حقوق جنگ (Jus ad Bellum)، شامل بیاعتبارسازی عملی اصل منع زور و فلج نظام امنیت دستهجمعی، و در سطح حقوق بشردوستانه (Jus in Bello)، متضمن نقض نظاممند اصول تفکیک و تناسب است که با کشتهشدن غیرنظامیان در حملات هوایی گسترده به مناطق مسکونی، تخریب تأسیسات غیرنظامی و هستهای بدون تمایز، و ترور هدفمند فرماندهان و دانشمندان همراه بوده و به عادیسازی الگوی جنگ تمامعیار و تضعیف کنوانسیونهای ژنو منجر میشود. این فرآیند بحران مشروعیت نهادهای محوری نظیر شورای امنیت و دیوان کیفری بینالمللی را تعمیق بخشیده و با نابودی حداقل اشتراک هنجاری، جهان را به سمت آنارشی هنجاری مطلق هدایت میکند و احتمال پایان پروژه صلحمحور پساجنگهای جهانی را مطرح میسازد.
چکیده این مقاله تأثیر جریانهای اسلامگرا بر قانونگذاری کیفری پاکستان را با تأکید بر جنبه سیاسی حقوق کیفری بررسی میکند. پرسش اصلی پژوهش آن است که اسلامگرایی چگونه بر فرایند اسلامیسازی حقوق کیفری و بازآرایی رابطه میان دولت، شریعت و جامعه در پاکستان تأثیر گذاشته است. پژوهش با روش مطالعه موردی و رویکردی تاریخی ـ تحلیلی، تحولات قانونگذاری کیفری پاکستان را از زمان تأسیس این کشور در سال ۱۹۴۷ تا دوره اسلامیسازی ژنرال ضیاءالحق (۱۹۷۷-۱۹۸۸) و اصلاحات بعدی، بهویژه قانون حمایت از زنان مصوب ۲۰۰۶، بررسی میکند. مقاله با تحلیل اسناد قانونی، تحولات نهادی و منازعات سیاسی پیرامون شریعت، نشان میدهد که اسلامیسازی حقوق کیفری در پاکستان صرفاً تلاشی برای اجرای احکام فقهی نبوده، بلکه در بستر رقابتهای سیاسی و تلاش دولت برای کسب و تحکیم مشروعیت شکل گرفته است. تصویب فرمان حدود، قانون قصاص و دیات و تأسیس نهادهایی مانند دادگاه شرعی فدرال از مهمترین جلوههای این فرایند به شمار میآیند. یافتهها همچنین نشان میدهد که دامنه و جهتگیری این اصلاحات تحت تأثیر موازنه قدرت میان دولت، گروههای اسلامگرا، نخبگان حقوقی و نیروهای اجتماعی قرار داشته است. افزونبراین، اصلاحات بعدی بیانگر آن است که اسلامیسازی فرایندی ایستا و یکسویه نبوده و در مواجهه با مطالبات حقوق بشری، جنبشهای زنان و تحولات سیاسی داخلی و بینالمللی دستخوش بازنگری شده است. مقاله نتیجه میگیرد که حقوق کیفری در پاکستان به عرصهای برای بازتعریف نسبت میان شریعت، دولت و مشروعیت سیاسی تبدیل شده و تجربه این کشور نمونهای مهم برای فهم چالشهی اسلامیسازی حقوق کیفری در جوامع مسلمان معاصر به شمار میآید.